وای دوست جونای خوبم . کارم رو عوض کردم . از فردا اول خرداد می رم سر کار جدیدم . امروز احتمالا آخرین روزیه که توی این شرکتم . این تصمیم یه ریسک محسوب می شه توی زندگیم . از اون ریسک خوبا که واسم آینده داره . ولی فشار زیادی برام همراه داره .
یه مساله مهمش اینه که اونجا سروشی رو ندارم . و سروشی با اینکه اولش خودش تلاش کرد که این قضیه جور بشه ولی تا آخرین لحظه باور نمی کرد که من می رم و از ۲۴ سات پیش تا حالا که آقای مهندسه زنگ زده و گفته بیا ما استخدامت کنیم رفته توی غار . از همون غار ها که آقایون می رن و توش اژدها داره . اصلا بهم نمی گه نرو قربونش برم . چون می دونه به نفعمه . فقط با مظلومیت می پرسه یعنی واقعا داری می ری؟ و بعد می ره توی فکر . به خاطر این بی حوصلگی اش از دیشب تا حالا ۲ -۳ بار به هم پریدیم
بعدش دوباره ناناز شدیم . 
امروزم توی شرکت اصلا تحویلم نمی گیره و با همه دعوا داره . از اون چشمک یواشکی ها بهم نزده امروز . . . 
خدا جونم به حمایت و قدرتت احتیاج دارم . زیااااااااااااااااااااااااااااااا د .